افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387

استرس دارم و خیلی نگرانم .نگرانی ام تا فردا ساعت ۱۲ برطرف نخواهد شد. 

 

نیما یه جای خیلی خوب واسه ی کار پیدا کرده اما  

 

پریروز که رفته بوده برای تست عدم اعتیاد حواسش نبوده که شبش قرص کدوئین دار خورده دیروز که جواب رو گرفته جوابش مشکوک بوده.دوباره امروز صبح رفته و آزمایش داده که این آزمایش دادن هم پروسه ای داشت برای خودش.اول اینکه باز دوباره احتمال وجود کدوئین در بدنش هست  و اینکه اگر دوباره مشکوک بشه دیگه هیچ شانسی نداره. 

از دیشب تا خود امروز صبح سه تا آمپول ویتامین سی زده و حدود ۲۰ تا قرص ویتامین سی خورده که نشون نده. بهش گفتم خودت قبل اینکه بری یه چکی بکن ولی درست انجام نداده مطمئن نیستیم!حالا هم دل تو دلمون نیست که چی می شه؟ 

یعنی اگه باز دوباره مشکوک باشه چی؟ 

 نه خدای من خواهش میکنم...  

پ.ن مورخ ۲۷/۶/۸۷: خدای مهربونم مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دوشنبه 18 شهریور ماه سال 1387

سرما خوردم به این کامی که اصلاْ‌ نمی تونم نگاه کنم و رئیسم هم یه ترجمه خیلی مهم و البته سخت و فنی فرستاده .یه اراجیفی نوشتم که نگووووو!!  

تقویم ماهیانه (نمی دونم این اصطلاح! رو کجا خوندم)‌هم نزدیک است و همه چیز دست به دست هم داده تا منو تبدیل به هاپو کنه! 

دوستای خوبم مرسی از راهنمایی هاتون و اینکه تو این شرایط دشوار راهنمایی خودتون رو دریغ نمی کنید. چند روز پیش داشتم به این موضوع فکر می کردم که چقدر تنهام ولی بعدش اسم تک تکتون اومد تو ذهنم و ... 

چند روز پیش با نیما رفته بودیم بیرون وقت برگشتن یه خطری از بیخ گوشمون رد شد که نگوو. از تاکسی که پیاده شدیم بهش گفتم بیا از این کوچه که وقتی من دبیرستان می رفتم و تو همش منتظر من می موندی توش بریم (کاش لال شده بودم)؛ وسطای کوچه بودیم که دیدیم یه سمند نیروی انتظامی داره آروم آروم باهامون راه میاد.خوب هر کس دیگه باشه هول می کنه. کنارمون نگه داشت. به نیما گفت :نسبتتون چیه ؟ اون بیچاره هم گفت نامزدیم! گفت چرا قلبت می زنه؟منم تو ذهنم داشتم اسم تک تک اون نیرو انتظامی هایی که میان تو شرکت ما به خاطر مسائل امنیتی رو مرور می کردم و به خودم امید می دادم که اگه خواستند واقعا گیر بدند زنگ می زنم به یکی از آنها و خواهش می کنم که یه کمکی بکنند .اگر چه تو دلم به آبروی از دست رفتم فکر می کردم و ... 

صحنه ی وحشتناکی بود مردمی که رد می شدند  انگار ما مرتکب چه جنایتی شده بودیم. واقعاْ که... 

بعد مردک حالا که دلش می خواد همون که طرف شاگرد نشسته بود گفت:خانم شما چند قدمی برید جلوتر . منم رفتم. اولش گفتم خوبه بدوم و فرار کنم ولی بازم دلم به همون مثلاْ پارتیهام خوش بود و نگران نیما هم بودم خلاصه که وایسادم. 

بعد از چند دقیقه که با نیما حرف زدند رفتند و منم یه سری براشون تکون دادم و یه نفس راحت کشیدم. 

وقتی از نیما پرسیدم که بهت چی می گفت.می دونید چی گفته بود؟ 

مردک احمق بهش گفته بود می دونی دوستیهای خیابونی به درد نمی خوره ؟می دونی عاقبتش طلاقه و کلی ارشاد!خلاصه که منو حسابی مورد لطف و عنایت خودشون قرار داده بودند. 

به نیما میگم عوض اینکه با من حرف بزنه با تو حرف زده!! اونم می گه :ببین مامور قانون!! هم طرف اونو گرفته ... 

ولی از اون روز دیگه من جرات بیرون رفتن ندارم و بر خلاف میل باطنی ام ترجیح می دم بریم خونه نیمااینا.تو رو خدا می بینید میان ابروشو درست کنند چشمش رو هم می زنند کور می کنند. خوب تو خونه که ؛چی بگم... 

 

   1      2    >>