چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و نرفتم سرکار از بابام خواستم که به رئیسم زنگ بزنند و بگند که من مریضم! واقعا هم تا عصرش حس مریضا رو داشتم نمی دونم شاید چون دروغ گفته بودم.
از اول هفته مامانم با برادرم می خواستند برند مسافرت یه جایی!! من از اولش دودل بودم که برم نرم تا اینکه به نیما گفتم و اون هم سرناسازگاری رو گذاشت و گفت اگه تو بری من می دونم که باهات چیکار کنم(عشقولانگی رو دارید؟) اگرچه بعد از دادن امتحان روز پنجشنبه و اینکه خوب شد خوشحال بودم و دلم می خواست برم ولی ...
خلاصه که تا خود پنجشنبه من هی به نیما زنگ می زدم می گفتم می خوام برم بعدش می گفتم خوب باشه نمی رم . من واقعاْ می ترسیدم که اگه برم و برگردم چه اتفاقی در انتظارم خواهد بود.نیما اینجور مواقع اصلا شوخی نداره اصلا عقل نداره. اگر می رفتم می دونستم که برگشتنی چه فاجعه ای می شه. اگر خونه هامون نزدیک هم نبود شاید زیاد نمی ترسیدم ولی اینجوری با فاصله ی یک کوچه از آبروریزی خیلی می ترسم.بهش گفتم اگه برم برای روحیم خوبه و اون می گفت که نه تو هیجا نمی ری تو با من برای روز پنج شنبه قرار داری و باید سر قولت باشی بهش می گم باباجون خوب پیش میاد دیگه خلاصه که از ما اصرار و از اون انکار تا اینکه پنج شنبه ای مامانم اینا رفتند من موندم و بابائیم.
تازه فکر می کردم عوضش با نیما بهم خوش می گذره که کاملا پیش داوری بیخودی بود.
پنج شنبه با هم بودیم ولی قربون نبودنش. جمعه هم که تا ظهر یه زنگ نزد بگه مردی زنده ای. خوب توقع داشتم حالا که تنهام لااقل بیشتر هوامو داشته باشه. ظهر که بهش زنگ زدم می گه من خودمم دارم محاکمه می شم که چرا دیشب با بابام اینا نرفتم عروسی و ...
همش لجبازی و بچه بازی.از دستش دلم خونه. ول کن ماجرا هم نیست...
الان هم که بعد از سه روز اومدم و کلی کار دارم و حوصله هم ندارم.
بابایی نازم مرسی بابت اون نون و پنیر و گردوی خوشمزه که برای صبحانه واسم گذاشته بودی. خیلی خوشمزه بود خیلی چسبیددددددددددد.دوست دارم.






