آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 9 شهریور ماه سال 1387

 

چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و نرفتم سرکار از بابام خواستم که به رئیسم زنگ بزنند و بگند که من مریضم! واقعا هم تا عصرش حس مریضا رو داشتم نمی دونم شاید چون دروغ گفته بودم.

از اول هفته مامانم با برادرم می خواستند برند مسافرت یه جایی!! من از اولش دودل بودم که برم نرم تا اینکه به نیما گفتم و اون هم سرناسازگاری رو گذاشت و گفت اگه تو بری من می دونم که باهات چیکار کنم(عشقولانگی رو دارید؟) اگرچه بعد از دادن امتحان روز پنجشنبه و اینکه خوب شد خوشحال بودم و دلم می خواست برم ولی ...

خلاصه که تا خود پنجشنبه من هی به نیما زنگ می زدم می گفتم می خوام برم بعدش می گفتم خوب باشه نمی رم . من واقعاْ‌ می ترسیدم که اگه برم و برگردم چه اتفاقی در انتظارم خواهد بود.نیما اینجور مواقع اصلا شوخی نداره اصلا عقل نداره. اگر می رفتم می دونستم که برگشتنی چه فاجعه ای می شه. اگر خونه هامون نزدیک هم نبود شاید زیاد نمی ترسیدم ولی اینجوری با فاصله ی یک کوچه از آبروریزی خیلی می ترسم.بهش گفتم اگه برم برای روحیم خوبه و اون می گفت که نه تو هیجا نمی ری تو با من برای روز پنج شنبه قرار داری و باید سر قولت باشی بهش می گم باباجون خوب پیش میاد دیگه خلاصه که از ما اصرار و از اون انکار تا اینکه پنج شنبه ای مامانم اینا رفتند من موندم و بابائیم.

تازه فکر می کردم عوضش با نیما بهم خوش می گذره که کاملا پیش داوری بیخودی بود.

پنج شنبه با هم بودیم ولی قربون نبودنش. جمعه هم که تا ظهر یه زنگ نزد بگه مردی زنده ای. خوب توقع داشتم حالا که تنهام لااقل بیشتر هوامو داشته باشه. ظهر که بهش زنگ زدم می گه من خودمم دارم محاکمه می شم که چرا دیشب با بابام اینا نرفتم عروسی و ...

همش لجبازی و بچه بازی.از دستش دلم خونه. ول کن ماجرا هم نیست...

الان هم که بعد از سه روز اومدم و کلی کار دارم و حوصله هم ندارم.


بابایی نازم مرسی بابت اون نون و پنیر و گردوی خوشمزه که برای صبحانه واسم گذاشته بودی. خیلی خوشمزه بود خیلی چسبیددددددددددد.دوست دارم.

سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387

امروز دقیقاْ یک هفته هست که رفتی سر کار. خوشت اومده ازش امیدوارم موفق بشی .

البته من مطمئنم که می شی چون همون روزش خواب خوبی دیدم همون خوابی که قبل از اینکه خودم برم سرکار دیدم من که از کارم راضی ام حتما برای تو هم همینطور می شه...

ولی کاش اینقدر بی خودی حرص نمی خوردی و اعصاب خودت و منو خرد نمی کردی ؛ آخه دیوونه چرا اینجوری می کنی؟ چرا فکر می کنی من همش باید به تو زنگ بزنم و اگر یه روز اینکارو نکنم یعنی اینکه زیر سرم بلند شده؟ به نظرت من حق ندارم خودمو لوس بکنم حق ندارم دلم بخواد که نگرانم بشی که یه کم ناز بکنم؟لطف و مهربونی دائم من برای تو شده حق مسلم!!

دلم برات خیلی تنگ شده برای خود خودت .برای همون نیمایی که خیلی مهربون بود برای همونی که گل می چید می آورد پشت در خونمون می ذاشت وای یادآوریش هم برام لذت بخشه همونی که چند تا از تار موی منو به تختش آویزون کرده همونی که دیگه دلش نمی یاد حولشو تنش کنه چون بوی منو می ده همونی که تو اردو بین اون همه آدم تنها کسی بود که اینقدر هوای دوست دخترشو داشت و همش مراقبش بود حتی مانتوی منو که خاکی شده بود برام تمیز می کرد و ... وای که چه حس غروری داشتم اون روز بین اوووون همه دختر...

ولی الان چی ؟چرا اینجوری شدی ؟چرا باهام بد حرف می زنی ؟چرا سر یه تلفن نزدن من بهم می گی چه مرگت شده بود؟!

تقصیر منه که می خوام تو رو درک کنم و بهت زنگ نزنم چون سرکاری و فعلا آزمایشی هستی.تقصیر تو هم هست که منو درک نمی کنی مگه من برات توضیح ندادم که بذار امتحان پنجشنبه ام رو بدم بعد گیر بده بعد از کاه کوه بساز.

ولی ته تهش یه جورایی خوشحالم چون حس می کنم همش از سر دوست داشتنه تو که چیزی از من نمی خوای شایدم راست می گی بهت بی توجهم واقعا کلافه ام با خودم که فکر می کنم می بینم برات خیلی از خودم مایه گذاشتم اصلا گیجم یه چیزیم هست نمی دونم!!!


در راستای اینکه می ترسم اگه بگم مرخصی می خوام و رئیس جونی بهم نده می خوام فردا خودمو بزنم به مریضی و نیام و بشینم امتحان پنج شنبه ام رو بخونم. اصلا تابستونی حس درس خوندن ندارم یکی نیست بگه تو نونت نبود آبت نبود آخه ترم تابستونی گرفتی برا چی؟خدا کنه آسون باشه نامرداا اینقدر سخت می گیرند.

سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

سلام دوستان

اول از همه بگم که دارم با یه لب تاپ می نویسم و اصلا بهش عادت ندارم چون کیسم مشکل داشت و بردنش اتاق عمل !!ممکن غلط پولوت تایپ بشه نمی دونم چرا هی حروف می پره این ور اون ور ...

اول از همه اینکه نیما امروز رفت سر یه کار جدید قبل از اینکه بره خیلی راضی بود و ازش تعریف می کرد و می گفت همونی هست که می خواسته حالا خدا کنه واقعا مطابق میلش بوده باشه بهش زنگ نزدم گفتم یه موقع نمی تونه حرف بزنه خودشم که موبایلش شارژ نداره حالا عصری شاید بهش زنگ زدم .

هفته ی دیگه امتحان دارم و هیچی نخوندم و فقط یه عالمه استرس دارم تازه مشکل مرخصی هم مزید بر علت شده.

بازی های المپیک رو می بینید من که کارم شده دنبال کردن این بازیا مخصوصا مسابقات زنان. از پرش از دایو که کلی لذت بردم خیلی زیبا و حرفه ای انجام می دادند.این ورزشکارای چینی هم که دارند مدالا رو درو می کنند. خوب به قول داداشم  از بین یه میلیارد آدم انتخاب شدند!!

می دونید به نظرم المپیک یا کلا این مسابقات جهانی تو پیشرفت کشورها خیلی موثره یعنی اگه یه کشوری هم نخواد یه جورایی هولش می دند به جلو.

دلم برای کشورم خیلی می سوزه کلی ورزشها هست که اصلش ماله ما بوده ولی الان هیچ حرفی برای گفتن نداریم... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

 

دوست جونیا یه راهنمایی ازتون می خواستم:

نیما موبایلش اعتباری همراه اوله من با خودم فکر کردم که یه دائم به نام خودم بخرم ولی بدم به اون ازش استفاده کنه.نمی دونم کار درستیه؟نیست؟لزومی داره من از این سرمایه گذاری های بیخودی بکنم

از طرفی هم نمی خوام هیچ جوره روی پول من حساب باز کنه لطفا برداشت بد نکنید می دونید دلم می خواد که خودش روی پای خودش باشه نمی دونم چه جوری منظورم رو بگم امیدوارم متوجه بشید...

منتظر راهنماییتون هستم.